تبليغاتX
طراوت باران

طراوت باران

ترجمه های زهرا طراوتی

رمان پیانوی خودنواز اثر کورت وونه گات منتشر شد.

متن خبر در خبرگزاری ایسنا

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 23:47  توسط زهرا طراوتی 

کاش آنه شرلی بودم

تاصدایی هر هفته ازم می پرسید:

آنه، تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:50  توسط زهرا طراوتی  | 

هر روز پاییزه

 

دنیا را بغل گرفتیم گفتند امن است هیچ کاری با ما ندارد
خوابمان برد بیدار شدیم دیدیم آبستن تمام دردها یش شده ایم

حسین پناهی

*هر روز پاییزه آهنگ قشنگی از محسن چاووشی

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 0:4  توسط زهرا طراوتی  | 

دیو ایگرز

Dave Eggers 

درباره نویسنده: وی از جمله داستان کوتاه نویس هایی است که پس از مرگ کارور تحول و دگرگونی دیگری در داستان کوتاه مدرن امریکا به وجود آورد.

 همیشه دوستت خواهم داشت!

چاپ شده در روزنامه گاردین

 مردی چهل و چند ساله به نام بیلی وقتی در روزنامه خواند که  زنی به نام دالی پارتون  57 ساله شده، حس کرد تمام صبح و روز و شب و هفته هایش تباه شده است.

سعی کرد چند قدمی پیاده گز کند تا شاید بتواند این اطلاعات را هضم کند، اطلاعاتی که مثل پتک تو سرش خورده بود و گیجش کرده بود. آن وقت ها که خیلی جوان تر بود، عاشق سینه چاک دالی پارتون بود. اوایل به خاطر فرم سینه هایش، بعد به خاطر بازی اش و بعد ها به خاطر آهنگ نوشته ها و صدایش که به حق عالی بودند و بالاتر از حد استاندارد.

همیشه حس عجیبی به بیلی می گفت که یک روزی یک جایی او را ملاقات می کند و با او همخوابه می شود. درباره آدم های معروف دیگری مثل راشل ولش و پیا زادورا و لورا سان گیاکومو هم خیالبافی کرده بود اما در خیالش تصویر هیچ کدام به اندازه دالی پارتون زنده و مجسم نبود. قضیه او با بقیه فرق داشت نه به خاطر این که از طرفداران پروپاقرصش باشد یا نامه ای به او نوشته باشد یا در هیچ جاده و خیابان واقعی با او قدم زده باشد، فقط به خاطر این که در این سی سال مطمئن بود روزی بالاخره او را ملاقات خواهد و وقتی این دیدار صورت بگیرد شک نداشت که هر دو همدیگر را افسون خواهند کرد، کنار هم دراز خواهند کشید، شوخی خواهند کرد و تمام روز و شب از تن هم لذت خواهند برد.

این امید وقتی اوج گرفت که در جایی چیزی خواند، که هرچند ممکن بود جعلی باشد اما حسابی او را به رویا برد، این که دالی از آن تیپ زن هایی است که عاشق مردهای هیکلی و تیپ کارگری اند.

بیلی هردو این خصوصیات را داشت هم کارگر بود و هم تنومند و هیکلی. وقتی ده سال یا بیشتر این مطلب را خواند دیگر به او الهام شد که رسیدن به دالی دور از انتظار نیست. در طی این سال ها هم هیچ تلاشی برای وقوع این امر انجام نداد – اما قدیس وار منتظر بود تا بالاخره روزی این اتفاق حتمی رخ دهد.

اما این اواخر اتفاق دیگری داشت رخ می داد، اتفاقی که مهارش ناممکن بود: دالی داشت پا به سن می گذاشت. حتی زمانی که در گاراژتعمیر کامیون و ماشین بار مشغول کار بود به این نکته فکر می کرد که دالی دارد پیر می شود.

55اُمین سال تولدش حسابی بیلی را ماتم زده کرد اما خیلی زود توانست با این مصیبت کنار بیاید چرا که دالی بی شک هنوز هم دلربا بود. در 56اُمین سال اما دست و دلش لرزید و به تردید افتاد.

مادربیلی در 56 سالگی مرده بود و این خاطره مرتب به او ضدحال می زد. به علاوه آیا دالی 56 ساله هنوز هم می توانست به داغی و جوانی متن تبلیغاتی باشد که یک روز خوانده بود؟

به هرحال حالا دیگر این چیزها اهمیتی نداشت چراکه روزنامه صبح امروز خبر 57اُمین سالروز تولدش را داده بود و غلیان احساس و شهوتی که در این مدت برای او خرج کرده بود حالا داشت به آرامی فروکش می کرد.

احساس می کرد پاره ای از وجودش را گم کرده است مثل اینکه حس کنی گربه خانگی یا ماشین کورسی ات را گم کرده ای. چیزی که بیشتر از همه او را ناراحت می کرد این بود که دالی دیگر هرگز نمی توانست عشق ناب و لطیف و تنومند و کارگری اش را تجربه کند.

بیلی آه کشید و به سمت کامپیوترش رفت اسم  پیا زادورا را در گوگل سرچ کرد. نمی توانست بیش از چهل سال داشته باشد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 15:40  توسط زهرا طراوتی  | 

پاییز سال بعد

دنیای ما اندازه هم نیست

من عاشق بارون و گیتارم

من روزها تا ظهر می خوابم

من هر شبُ تا صبح بیدارم

دنیای ما اندازه هم نیست

 من خیلی وقتا ساکتم سردم

وقتی که می رم تو خودم شاید

پاییز سال بعد برگردم...

                           آهنگی از رستاک

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 23:31  توسط زهرا طراوتی  | 

رقصیدن روی سنجاق

نوشته: گری ای.هالند

هیچ وقت دربارهٔ مذهب به هم چیزی نگفته بودیم، اما دربارهٔ ازدواج بارها حرف زده بودیم.

او ملکهٔ یک دنیای کهنه و قدیمی بود که اجدادش را با گیوتین در مرکز پاریس گردن زده بودند و من یک طراح مد تازه به دوران رسیده بودم که اجدادم در حول و حوش شهر کراکو تیرباران شده بودند. اما گور پدر این چیزها! مهم این بود که عاشق هم بودیم.

بطری نوشیدنی داشت به ته می‌رسید که ناگهان زنگ کلیسای نوتردام به صدا در آمد. او در پاسخ انگار چیزی شبیه «قدرت لایتناهی ایمان» گفت.

من، مثل همهٔ هم سن و سال‌هایم، از روی خامی گفتم: «مذهبِ یکی، برای یکی دیگه یه چیز پوچ و بی معنیه»

این اتفاق آن‌قدر سریع افتاد که خودم هم نفهمیدم چطور رخ داد. چیزی به سختی به بازویم خورد و قبل از اینکه بلایی سرم بیاورد به در نیمه باز بالکن اصابت کرد. هم‌زمان با وزش نسیم شبانگاهی تابستانی که از سمت رودخانه شین می‌وزید و برگه‌های کاهی کتاب انجیل خانوادگی او را بی هدف تکان می‌داد و ورق‌ورق می‌کرد، دشنام‌های او هم بر سر من باریدن گرفته بود و تن مرا نوازش می‌داد. ناله و نفرین‌هایش به زبان فرانسوی کهنه‌ای ادا می‌شد که هرگز در هیچ‌جا به گوشم نخورده بود.

آن شب تنها روی کاناپه دراز کشیدم و درحالی‌که سعی می‌کردم بخوابم هم‌زمان با آهنگ عقربه‌های ساعت مچی به قدرت شگفت‌انگیز برگه‌های کاهی و نازکی فکر می‌کردم که پر بود از پاسخ‌هایی برای میلیون‌ها انسانی که تا پای مرگ جنگیده بودند تا بدانند: خدا یکی است، نیست یا چند تاست؟ اینجاست، آنجاست، یا هیچ‌جا؟ حق با کیست؟ حق با کی نیست؟ و اینکه بالاخره چندتا فرشته واقعاً می‌توانند سر یک سنجاق برقصند.*

از صبح روز بعد دیگر هرگز چیزی دربارهٔ مذهب یا ازدواج نگفتیم.


* در زبان انگلیسی کنایه از یک بحث بی‌سرانجام

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 0:39  توسط زهرا طراوتی  | 

سیگار پشت سیگار

خمیازه های کشدار، سیگار پشت سیگار
شب گوشه ای به ناچار، سیگار پشت سیگار
این روح خسته هر شب، جان کندنش غریزیست
لعنت به این خودآزار،سیگار پشت سیگار

در انجماد یک تخت، این لاشه منفجر شد
پاشیده شد به دیوار،سیگارپشت سیگار

تصعید لاله گوش، با جیغ‌های رنگی
شک و شروع انکار، سیگار پشت سیگار
مُردم از این رهایی، در کوچه‌های بن‌بست
انگارها نه انگار، سیگار پشت سیگار

این پنج پنجه امشب همخوابگان خاکند
بدرود دست و گیتار،سیگار پشت سیگار
ماسیده شد تماشا، بر میله میله پولاد
در یک تنور نمدار، سیگار پشت سیگار

صد لنز بی‌ترحم، در چشم شهر جوشید
وین شاعران بیکار،سیگار پشت سیگار
درلابلای هر متن این صحنه تا ابد هست

مردی به حال اقرار،سیگار پشت سیگار

اسطوره‌های خائن، در لابلای تاریخ
خوابند عین کفتار، سیگار پشت سیگار
عکس تو بود و قصه، قاب تو بود و انکار
کوبیدمش به دیوار،سیگار پشت سیگار

مبهوت رد دودم،  این شکوه‌ها قدیمیست
تسلیم اصل تکرار، سیگار پشت سیگار
کانسرو شعر سیگار، تاریخ انقضا خورد
سه، یک، ممیز چهار، سیگار پشت سیگار

ته مانده­های سیگار، در استکانی از چای

هاجند و واج انگار، سیگار پشت سیگار
خودکار من قدیمی‌ست، گاهی نمی‌نویسد
یک مارک بی­خریدار، سیگار پشت سیگار

 عطسه های نحس-اندیشه فولادوند

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 23:17  توسط زهرا طراوتی  | 

مصطفی مستور

 ...در این دنیای عوضی ، عشق احتمالا تنها چیزی است که روزانه در سرتا سر جهان، ۷۰۰ میلیون نفر فریب آن را می خورند و صبح روز بعد با ولعی بیشتر دوباره خود را مهیا می کنند تا بار دیگر فریبش را بخورند.شک ندارم از آن ۷۰۰ میلیون نفر ، ۶۰۰ میلیون و ۹۵۳ هزار و ۴۲۳ نفرشان زن هستند... بار ها آنها را شمرده ام!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 22:21  توسط زهرا طراوتی  | 

A Very Short Story

 

بنام خدا

بی دلیل

نوشته : زهرا طراوتی

چشمهایش را باز می کند، بی آنکه دلیلی داشته باشد.هر روز صبح چشم هایش را بی دلیل باز می کند. طبق عادت می رود کنار پنجره، پرده را کمی ، فقط کمی کنار می زند و از پشت پنجره طبقه چهاردهم، خیره می شود به کف خیابان سیاه و ماشین های گیج و شلوغی که بی دلیل این ور و آن ور می روند. بی دلیل مدتی همان جا، همان طور با لباس خواب سفیدش می ایستد. مثل روحی که بی دلیل پا به دنیا گذاشته باشد. گاهی بی دلیل به سرش می زند پنجره بسته را تا آخر باز کند و بی دلیل از پنجره طبقه چهاردهم خودش را رها کند کف آسفالت سیاه خیابان و لای ماشین های گیج، گم شود. بی دلیل از این فکر خنده اش می گیرد و از کنار پنجره طبقه  چهاردهم کنار می رود. طبق عادت دکمه سبز کنترل را فشار می دهد و یکهو صدا و چهره زنی با موهای افشان طلایی پخش می شود توی صفحه بزرگ ال سی دی.

ملافه سفید را با نوک پایش از سر راه کنار می زند و به سمت آشپزخانه می رود. یک قهوه تلخ برای خودش درست می کند. صدای خواننده تا آشپزخانه می آید. صدایش مثل موها و قیافه اش شلوغ پلوغ است، بی دلیل از قیافه و صدایش خوشش می آید. فنجان به دست از آشپزخانه بیرون می آید. طعم تلخ قهوه و عطر داغی را که به منافذ بینی اش راه پیدا می کند، دوست دارد. باز بی دلیل کشیده می شود پای پنجره و باز نگاهش می افتد به کف سیاه آسفالت خیابان. همیشه بی دلیل منتظر وقوع حادثه ای است که سردی و سکوت طبقه چهاردهم را در هم بشکند. اما طبق معمول هیچ خبری از وقوع حادثه ای نیست. مثل یک داستان موقعیت بی حادثه که بی دلیل داستان شود. اطرافش را نگاه می کند. اما دور تا دورش پر است از ساختمان های بلند و سر کشیده با پنجره های بسته ،که به یک خیابان شلوغ با کف آسفالت سیاه ختم می شود. بی دلیل کمی، فقط کمی لای پنجره را باز می کند و باد سرد پاییزی یکباره هجوم می آورد تو و پرده و لباس سفید و ملافه پخش روی زمین را تکان تکان می دهد و به در نیمه باز اتاقش می خورد و برگه های سفید و سیاه کاغذها و کتاب های پخش و پلا شده توی اتاق را ورق می زند. یک لحظه نگران می شود، نگران مهمان ناخوانده ای که بی اجازه و سرزده پا گذاشته به خلوت اتاقش. نگاه می کند به صفحه ال سی دی، زن مو بلندِ مو بلوند جایش را به چند پیام تبلیغاتی طولانی داده است. قهوه تلخ روی میز سرد شده است. باد هنوز دارد لای موها و پرده و ملافه و صفحه های سفید کاغذ، بازیگوشی می کند.  بی دلیل با سخاوتمندی پنجره را باز می کند و اجازه می دهد باد بیشتری تو بیاید. آن قدر که باد بی تعارف همه جای خانه را پر می کند و مثل بچه ای شلوغ و بازیگوش همه جا می دود و همه چیز را به هم می زند، خط تابلوهای صاف روی دیوار را کج  می کند و چیدمان دقیق و منظم اتاق را دستکاری می کند. بی دلیل از شلوغ کاری باد خوشش می آید. بی دلیل سرش را به جلو خم می کند و خیره می شود به سیاهی کف خیابان. باد از بالا به صورتش می خورد و موهایش را به هم می ریزد. نگاهش را از کف خیابان می گیرد و بالا را نگاه می کند. به مربع آبی کمرنگی خیره می شود که از بالای سرش پیداست. باد می رود لای مژه ها و سلول های شبکیه و عنبیه اش، لای پره های دماغش، لای سلول های پوست صورتش. بی دلیل همان جا می ایستد و به مسیر باد زل می زند، به مربع آبی کمرنگ که هرچه بیشتر نگاه می کند بزرگتر می شود. با نوک پاهایش می ایستد لب پنجره. باید بتواند خودش را از پنجره طبقه چهاردهم به بالا پرتاب کند.

                       پایان

پ.ن: متن مینیمال این داستان در سایت لوح

 http://louh.com/content/5665/default.aspx

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 23:40  توسط زهرا طراوتی  | 

ارشاد مجوز چاپ پیانوی خود نواز را صادر کرد (بالاخره)! 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 21:18  توسط زهرا طراوتی  |