تبليغاتX
طراوت باران

طراوت باران

ادبیات

بنام خدا

خراشی روی بینی

فیلیپ میلت

22روزمحاصره در کانال...ارتش 500نفر از نیروهایش را از دست داده است.من اما فقط بینی ام خط افتاده آنهم ازعبور شلیک تیری که درجا همسنگرم را از پا درآورد!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 22:29  توسط زهرا طراوتی  | 

ترجمه

بنام خدا

جای خالی

نوشته:جنا اسمیت

 

فکر کرد:" خودشه .صداش از راهرو می یاد.باز مثل همیشه گوله های برف چسبیده به چکمه هاش"

"هی مرد گنده با کفش نیای تو. بندازشون تو ایوون"

و آماده شد بگوید:"بی زحمت اون برفا رو هم از رو کتت بتکون!"

سوپ داغ , لباس خشک,یه ساعت تلوزیون و تعریف ماجرای روزانه. و آنقدر نگاهش کند تا خوابش بگیرد.

 اما صدافقط صدای خش خش برف بود و انعکاس تلالوخورشید که به اتاقش تابیده بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 19:54  توسط زهرا طراوتی  | 

ترجمه

 

بنام خدا

زیر سایه خورشید لمیدن

نوشته : جوانا لی لند

ازم چیزی نپرس عزیزم!گفتم که حرف خاصی واسه تعریف کردن ندارم.من فقط همسایه شون بودم. آره اونجا زندگی می کردند همون خونه کوچکی که اون گوشه جا خوش کرده بغل درختهای انجیر.آره عزیز دلم ! من همه چیز رو دیدم نه اینکه دزدکی دید زده باشم همیشه سرم به کار خودم گرم بوده. اما خب یه جسد چیزی نیست که بشه ازش به سادگی گذشت. زمانی که مریض بود می اومدند و می رفتند بعد هم که مرد شروع کردند به شیون و زاری. من هم رفتم تا به دو دختر تسلیتی گفته باشم دیدم که دارند جنازه اش را مثل یه بره بی زبان بیرون می برند  . گذاشتندش توی قبر و روش هم خاک ریختند .  آره عزیزم همه اش عین حقیقته. چهار روز بعد وقتی آبها از آسیاب افتاد و همه سر کارشون بر گشتند دختر ها بدون اینکه به احدی چیزی بگن یک جور کشیش خبر کردند . اون هم قرص و نترس  جلو تر از همه  راه افتاد و یک عده هم  دنبالش. خودت می تونی حرف و حدیث ها رو تصور کنی!  به قبر که رسیدند جلو کل ده  شروع کردند به نبش قبر . نه من که نرفته بودم . فکر می کردم نباید چیز جالبی باشه که یک مشت آدم رو تحریک کنی و دنبال خودت بکشونی. اما خب اشتباه کرده بودم. کشیش این کارو کرد . اهالی می گفتند دریچه قبر و برداشت و صداش زد! مردم گیج و ویج همدیگرو نگاه کرده بودند ودو دختر هم برادرشون رو بغل کرده بودند. مردم هاج و واج برگشته بودند . یه عده هیجان زده یه عده هم هنوز گیج و گنگ.

بعدش چی شد؟ هیچی! کشیشه برگشت سر کارش و هیاهو که خوابید رفتم سراغ دو خواهر گفتم اگه کمکی از دستم بر میاد انجام بدم . اونها هم خواستند مراقبش باشم اول  فقط واسه چند ساعت بعد صبح آوردند شب برگردوندندآخر سر هم ازم خواستند واسه همیشه نگهش دارم  بهشون گفتم آخه من یه زن بیوه ام...و البته غرورم هم اجازه نداد کمترین چیزی ازشون بگیرم . اذیت و آزار؟! نه بابا. خدا خیرت بده آخه اون چه اذیتی می تونه واسم داشته باشه! خودت که داری میبینی همیشه می شینه همونجا . من هم باهاش گپ می زنم  خب بله ! چی بگم بالاخره هر آدمی هماغوشی می خواد البته اگه خودم راضی باشم ... نه اون زبان بسته آزاری واسم نداره فقط دلش می خواد بشینه همونجا زیر سایه خورشید و لم بده!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 0:50  توسط زهرا طراوتی  | 

من خواب دیده ام که نمی ماند این روزگار وحشت و دلتنگی...

بنام خدا

باران گرفته کار جنون در من
                             ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 0:20  توسط زهرا طراوتی  | 

وقتی دلمان برای شیطان تنگ می شود!

بنام خدا

شبي با شيطان

کار شده برای سایت لوح

تشنة آن‌ام که کتابي در دست بگيرم و آن‌چنان قصه مجذوبم کند و لابه‌لاي نوشته‌ها غرق شوم که چيزي از زمين و زمان نفهمم.

چيزي شبيه هانتا شخصيت بي‌هياهوي هرابال(تنهایی پر هیاهو نوشته بهومیل هرابال ترجمه پرویز دوایی که یادش به خیر مرحوم اسدی پیشنهاد خواندنش را داده بود) که به گفته خودش وقتي چيزي مي‌‌‌‌‌‌‌‌خواند، در حقيقت نمي‌خواند، جمله‌هاي زيبا را به دهان مي‌اندازد، مثل آب‌نبات مي‌مکد، يا مثل ليکوري مي‌نوشد، تا آنکه انديشه مثل الکل در وجودش حل شود، در دلش نفوذ کند، در رگ‌هايش جاري شود، و به ريشه هر گلبول خوني برسد.

مدت‌ها بود در جستجوي کتابي بودم که با کلمه کلمه‌اش خلوت کنم نه آنکه خلوتم را پر کنم. به قول هانتا کتابي نه براي تفنن و وقت‌کشي يا بهتر خوابيدن، دنبال چيزي مي‌گشتم که خواب از چشم بگيرد که رعشه به تن بي‌اندازد... .

کتاب را بدست گرفتم و لذتي را تجربه کردم که هانتا در کارگاه تاريک و نمور، کنار طبلة خرد کنندة کاغذ باطله‌اش... :

مرشد و مارگريتا نوشتة ميخائيل بولگاکف... .

چيزي که مرا مجذوب کرد، اولين خطوط سحر کننده کتاب بود:

«غروب يک روز گرم بهاري دو مرد، برليوزو بزدومني، زير ساية درختان تازه سبز شده زيزفون قدم مي‌زنند و در گرماي عصر مسکو به نوشيدن آب زردآلوي گرم قناعت مي‌کنند که ناگهان مردي خارجي که نه بلند است نه کوتاه، با دندان‌هاي روکش‌دار طلايي و پلاتيني ظاهر مي‌شود. او دهان کم و بيش کج دارد و چشماني سبز و سياه (اين همة تصوير و توصيفي است که بولگاکف از شيطان چشم سرخ شاخدار سُم‌دار ارائه مي‌دهد!) به برليوز مي‌گويد امشب سرش بريده خواهد شد آن‌ هم توسط زني روسي! و هنوز چيزي نگذشته که برليوز (که شک ندارد مرد دستش انداخته) در حالي که مي‌خواهد از خيابان گذر کند، پايش بي‌اختيار روي سنگفرش مي‌لغزد و به طرف قطار سُر مي‌خورد، قطاري که راننده‌اش زني است اهل روس!

برليوز بينوا زير چرخ‌هاي قطار ناپديد مي‌شود و چيز گرد تيره رنگي بر سنگفرش مي‌غلتد و از روي جدول به خيابان مي‌افتد. سري از تن جدا شده!...»


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 8:18  توسط زهرا طراوتی  | 

بوسه

 

بنام خدا

عاشقا نه هایی از  پابلو نرودا

هیچ کس بیشتر از من

 نمی خواهد سر به بالشی بگذارد

که پلک های تو در آن

درهای دنیا را به روی من می بندد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 22:25  توسط زهرا طراوتی  | 

داستان کوتاه

بنام خدا

قصه باران

...

هیچ کس نمی دانست و نمی توانست حتی حدس هم بزند که الان موجودی دارد توی شکم خانم معلم وول می خورد.

...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 15:24  توسط زهرا طراوتی  | 

جنازه شما را به چه کسی باید تحویل داد؟!

بنام خدا

یادداشتی بر "زندگی جنگ و دیگر هیچ"

و آثار دیگرش

 

- زندگی یعنی چه؟
جواب احمقانه‌ای دادم: «زندگی لحظه‌ای‌ است بین تولد و مرگ»
-مرگ یعنی چه؟
-مرگ وقتی است که همه چیز تمام می‌شود.
-مثل زمستان؟ وقتی برگ‌ها می‌ریزند؟ اما عمر یک درخت با زمستان تمام نمی‌شود. نه؟
- ولی برای آدم‌ها این طور نیست. وقتی کسی مُرد برای همیشه مرده و دیگر زنده نمی‌شود.
- این که نمی‌شه. این درست نیست.
- چرا الیزابتا، حالا دیگه بهتره بخوابی!
- من حرف‌های تو را قبول ندارم. فکر کنم وقتی کسی بمیرد مثل درخت‌ها در بهار دوباره زنده می‌شود!»
(از متن کتاب)

when I shall die, I shall go to paradise, because on thise earth I have lived in hell
وقتی که بمیرم به بهشت خواهم رفت، چون روی زمین در جهنم زیسته‌ام.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 23:28  توسط زهرا طراوتی  | 

بنام خدا

طنز در کلام و کلمات "صادق هدایت"

کار شده در سایت لوح

شاید وقتی حرف از هدایت پیش می آید اول از همه یاد وهم و خیال و تاریکی بوف کور و یک سری از داستان های کوتاه دیگرش می افتیم  خیلی هایمان هم به خاطر توصیه معلم ادبیاتمان که نکند یک وقت خودکشی کنیم یا دپرس شویم و سر از تیمارستان در بیاوریم اصلا" طرفش نمی رویم.اما نیم بیشتری از آثار هدایت به قلم طنز نوشته شده است آنهم طنزی اجتماعی و اثرگذار. گاهی تلخ گاهی شیرین!  برای خیلی از نویسنده های طنز آن دوران نوشتن‌ وسیله‌ای‌ بود برای‌ سرگرم‌ شدن‌، حال‌ آنکه‌ نوشتن‌ برای‌ هدایت‌ نوعی‌ احتیاج‌ بود، احتیاج‌ به‌ درددل‌  کردن‌ حتی اگر این‌‌ طرف‌ فقط‌ سایه‌ خودش‌ باشد.
بزرگ‌ علوی‌ درباره هدایت ‌می‌گوید:«اگر کسانی‌ هستند که‌ تصور می‌کنند در مجلس‌ معمولی‌، صادق‌ هدایت‌، خیلی‌ جدی ‌می‌نشست‌ و درباره
‎ی‌ نشر فلان‌ نویسنده‌ اروپایی‌ یا شعر فلان‌ شاعر ایرانی‌ صحبت‌ می‌کرد، سخت‌ در اشتباهند. صادق‌هدایت‌ در مجالس‌ نشست‌ و برخاستش‌ بیشتر گوش‌ می‌داد و کمتر حرف‌ می‌زد و تازه‌ وقتی‌ هم‌ که‌ حرف‌ می‌زد، اغلب‌ طنزی‌ یا بذله‌ای‌ را برای‌ تغییر حالت‌ مجلس‌ به‌ زبان‌ می‌آورد. منتها این‌ کار را به‌ اندازه‌ای‌ به‌ موقع‌ و با ظرافت‌ انجام‌ می‌داد که‌ همه
‎ی‌ شنوندگان‌ لذت‌ می‌بردند و بلافاصله‌ آن‌ را به‌ خاطر می‌سپردند».
جالب اینجاست که با بعضی حتی حاضر نبود جدی حرف بزند!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:24  توسط زهرا طراوتی  | 

بنام خدا

نگاهی به شخصیت آلیس در فیلم "کتاب سیاه"

شاید فیلم حرف تازه ای نداشته باشد همان تکرار فیلم های جنگ جهانی , گروه مقاومتی که آدمهای خیانتکار دارد کلنل خوشقلب آلمانی که حاضر به مذاکره ست و زن زیبایی که قبول می کند برای کمک به مقاومت معشوقه آلمانها شود. اما هیچ کدام از  اینها باعث نشده فیلم خسته کننده یا تکراری باشد.برمی گردد به همان حرفهایی که درپست قبل درباره ویزلر گفتم :شخصیتی که تا ابد خودش را در هزارتوی ذهنت جا می کند. فان هوتن بازیگر نقش آلیس بازی به یادماندنی از خودش به نمایش می گذارد. کارگردان فیلم در خاطراتش می گوید او را از میان جمع زیادی از دخترانی که برای تست بازیگری آمده بودند انتخاب کرده است . او اولین نفری بوده که برای تست آمده بوده و با مهارت هایی که نشان داده توانسته نظر ورهوون را برای نقش اول  فیلم جلب کند. از صحنه های تکان دهنده  بازی او وقتی ست که هلندیها بعد از تمام شدن جنگ از او که جزیی از زندانیان خیانتکار است می خواهند برهنه شود و چون او امتناع می کند  بشکه مملو از مدفوع زندانیان را بر تن برهنه او خالی می کنند یا تکان دهنده تر وقتی است که در همین صحنه می بینیم دکتر هانس از اعضای گروه مقاومت به داد او می رسد و نجاتش می دهد تا چند لحظه بعد به او سرنگی پر از انسولین بزند و او را به خوابی ابدی بفرستد! این صحنه مظلومیت آلیس  من را به یاد "مالنا" انداخت که پس از جنگ به عنوان خیانتکار به بدترین شکل مجازات شد.

به قول آلیس:

I never knew this would happen. To fear the liberation

ورهوون کارگردان فیلم مثل غریزه اصلی قتل و جنگ وگریز را با رقص و موسیقی می آمیزدو در اینجا هم هنرش را تکرار می کند.الیس خواننده است موسیقی شاد صدای او ونگاه غمگینش پارادوکس قشنگی به کار می بخشد:

‌ او مجبور است برای انتقام از والدینش که توسط آلمانها جلوی چشمانش سلاخی می شوند برای کمک به گروه مقاومت به کمپ آلمانها برود و با افسر عالیرتبه آنها عشقبازی کند.مجبور است مو ی تن و بدنش را رنگ کند و با خوش لعابی لوندی کند  مجبور است با فرانکن دزد اموال و قاتل بیرحم اعضای خانواده اش  برقصد و همصدا شود. اما این همه رنگ و لعاب و لبخند های غمگین و  لباس شاد و سرخرنگ او  و آهنگ به ظاهر شاد اجرا هایش هیچکدام  نمی تواند تنهایی و انزجارو آشوب وجودی او را از نگاهها کتمان کند.
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:9  توسط زهرا طراوتی  |